داستان اسب پیر

داستان اسب پیر
داستان اسب پیر
کشاورزی جوان یک اسب پیر داشت یک روز هنگام برگشتن به خانه چون مراقبش نبود داخل چاهی بدون آب افتاد.

کشاورز جوان هر چه سعی کرد نتوانست اسب را از چاه در آورد از طرفی دلش هم به حال اسب پیر میسوخت که آن طور درد بکشد پس برای اینکه اسب زجر نکشد فکری به ذهنش رسید با بیلی که در دست داشت خاکهای اطراف چاه را داخل چاه ریخت به این نیت که اسبش زیر خاکها مدفون شود و بمیرد.!اما اسب پیر هر بار که خاک روی بدنش می ریخت با دمش و تکان دادن بدنش خاکها را پایین می ریخت و در عین حال خاکها را روی هم کپه میکرد و چند سانتی متر بالاتر می آمد.این کار همچنان ادامه پیدا کرد .کشاورز جوان خاک میریخت و اسب پیر خاکها را زیر پایش جمع میکردو….تا بالاخره ارتفاع خاک به لبه چاه رسید و اسب پیر در حالی که یک کوزه پر از سکه طلا را به دندان گرفته بود از چاه خارج شد و کشاورز جوان تبدیل به مردی ثروتمند شد.نتیجه گیری اجمالی :

مشکلات زندگی مانند تلی از خاک بر سر ما میریزند .

انسانها نیز دو انتخاب پیش رو دارند :

اول اینکه اجازه دهند مشکلات آنها را زنده به گور کند!

دوم آنکه از مشکلات سکویی بسازند برای رسیدن به خوشبختی!

 

دوستان عزیز نظر و نتیجه گیریتون رو درباره ی این مطلب بدید تا استفاده کنیم ازش…

در ادامه بخوانید   کلیپ بسیار مفهومی در لحظه زندگی کن

نویسنده مطلب: جواد شیری

برای کشتی بی حرکت، موج ها تصمیم میگیرند ... .

10 دیدگاه در “داستان اسب پیر

  • کاوه نوروزیان

    (۱۳۹۳/۰۷/۰۹ - ۱۲:۵۷ ب.ظ)

    همیشه مشکلات بد نیست. مشکلات میتونه پله ای باشه برای پیشرفت.

  • پوريا يزداني

    (۱۳۹۳/۰۷/۰۸ - ۳:۱۲ ب.ظ)

    براي بدست آوردن كوزه طلا (موفقيت) بايد رنج افتادن در چاه (سختي ها) را به جان بخريم. بزرگترين موفقيت ها در پس سخت ترين مشكلات هستند.

    • جواد شیری

      (۱۳۹۳/۰۷/۰۸ - ۱۰:۳۷ ب.ظ)

      عالیییییی

  • مارال راه چمنی

    (۱۳۹۳/۰۲/۱۹ - ۲:۴۸ ب.ظ)

    پرنده ای که روی شاخه نشسته ، هرگز ترس از شکستن شاخه ندارد اعتماد او به شاخه ها نیست بلکه به بال هایش است…
    همیشه به خودت اعتماد داشته باش “خودت راباور کن”

    • جواد شیری

      (۱۳۹۳/۰۲/۱۹ - ۴:۰۵ ب.ظ)

      مرسی…

  • نرگس جعفری

    (۱۳۹۳/۰۲/۱۷ - ۱۲:۰۴ ق.ظ)

    مهم نیست که چه چیزی داریم …
    مهم اینه که از داشته هامون چطور استفاده کنیم .
    با یک شمع و چند کتاب و معلم میشه شد بو علی سینا .
    با یه کتابخونه بزرگ و مدارس آنچنانی و معلم های خصوصی میشه هیچ چیز نشد.
    انتخاب با ماست …
    مرسی عالی بود

    • جواد شیری

      (۱۳۹۳/۰۲/۱۷ - ۷:۴۱ ق.ظ)

      حرف شما هم عالی تر ….

  • صادق شیرین زبان

    (۱۳۹۳/۰۲/۱۰ - ۹:۳۴ ب.ظ)

    نه لطف شماست.

  • صادق شیرین زبان

    (۱۳۹۳/۰۲/۱۰ - ۱۱:۱۹ ق.ظ)

    ممنونم که ما رو در رسیدن به موفقیت یاری می کنین.

    • جواد شیری

      (۱۳۹۳/۰۲/۱۰ - ۵:۰۳ ب.ظ)

      وظیفست صادق جان ♥

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *