داستان کوتاه شوالیه

داستان کوتاه شوالیه

داستان کوتاه شوالیه
داستان کوتاه شوالیه

شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد است از ما چیزی بخواهد، در حالی که خودش به خاطر ما کاری نمی کند. بیشتر بخوانید دربارهداستان کوتاه شوالیه

تصویر ثابت